یک فنجان چای داغ
اینجا ، پایگاه احساسات من است ، مواظب باشید
شاید همین تپشهای قلب کوچک و ساده باشد زیر سنگینیِ ظالمانه غرور... اصلا شاید دلتنگی یک صدا... یک آواز... یک ترانه غمگین از حنجره تنهایی باشد... و یا شاید زمانی که زندگی جایی ماسیده است...و حرفهایی که در گلو خشک شده اند... و خاطراتی که زیر غبار زمان متوقف شده اند... حجم دلتنگی گاهی به وسعت تمام لحظه های زیبا و پرشور گسترده میشود... لحظه هایی هر چند به یادماندنی ولی لبریز از ابهام... دلتنگی شاید ... همین رایحه خوشی است که گهگاه به مشام می رسد و مرا مستٍ تو میکند... و یا شاید این فاصله نحس میان نفَسهایمان باشد همان نفَسی که لاجرم میآید و میرود... و یا در جایی میان هذیانهای بی معنی و تب دار و التهاب همیشگیمان ... یا کنار این برگهای رنگارنگی که هر روز زیر قدمهای سرد عابران ناله میکنند... شاید دلتنگی همین صورتی باشد که گاهی پشت شیشه خنکِ پنجره اتاق میچسبانی... و یا شاید بالشی که از شبنم چشمانمان نیمه شبها تر میشود... براستی این دلتنگی چیست که در طی این زمان طولانی هنوز لحظه ای رهایمان نمیکند؟ درست نمیدانم... ولی هر آنچه چه هست...درد است... درد بی پناهی...درد فراق...درد کندن و جدا شدن... یک درد بی مرهم... و ما در این راه همدردیم... سالها تاریخ شمسی گشت و گشت شادمان شد تا شنید این سرگذشت روز میلاد امام هشتم است هشتِ هشت جمعه ی هشتادوهشت السلام اي حضرت سلطان عشق يا علي موسي الرضا اي جان عشق السلام اي بهر عاشق سرنوشت السلام اي تربتت باغ بهشت ميلاد عالم آل محمد، هشتمين حجت سرمد، نگين درخشان وطن، السلطان ابا الحسن، حضرت امام رضا (ع) مبارک باد. سلام به همه خوبان و دوستانی که مرا مورد لطف و عنایات خود قرار میدهند گاها" از تشویقهایتان خرسند میشوم و از انتقادات بجایتان بهره مند میگردم از صمیم قلب سپاسگذارم . الغرض در پی انتشار « نامه ای به خودم ... لطفا" تو نخوان !! » چندی از دوستان بسیار نزدیک و از خوانندگان دایمی این وبلاگ مورد سوء تفاهم قرار گرفته و مطالب درج شده را به خود گرفته و در توهمی عظیم فرو رفته و نوک پیکان انتقارات و بعظا" توهین های خود را روانه این بخت برگشته نموده بطوریکه تصمیم به حذف مطلب مورد نظر گرفته ام ... با احترام عرض میکنم با آنکه خیلی از دوستان نوشته های مرا میشناسند میدانند متن و حال و هوای این نامه متعلق به این دوران نیست با کمال ادب به استحضار شریفشان میرسانم این یکی دیگر از نامه و ادبیات هشت سال پیش است که در صندوقچه خاطرات زمان خاک خورده بود. ... و اما قصور از من بود که تاریخ نوشتاری آن را درج نکرده بودم ... در اینجا از همه آن دوستانی که بطور خصوصی با پیامهای مرحمت آمیز !! و همچنین توهین های ... دریغ ننموده و برادر کوچک خود را شرمنده و شرمسار نموده اند تشکر میکنم ... که آموخته ایم از دوست هرچه رسد نیکوست . سلام من این نامه را برای خودم می نویسم ، لطفا" تو نخوان ! اینجا کمی تا قسمتی هوا ابریست ، کمی و فقط کمی چشم هایم بارانیست ... من پشت درخت آشنای پنجره نشسته ام ... هیچ کسی اینجا ... مرا نمی فهمد ... تنها ... انگار برگی از شاخ درخت، لرزش قلب مرا می فهمد ...!! بی گمان ... می لرزد و سپس می افتد ...!! چه انتظار محالی ...!! بالش تنهایی من ، پُر از آوا های بی کسی است . درخت این را فهمید ...! اما ... عجب ...!! درخت از تو آشنا تر شده است ...!! انگار آخرالزمان شده است !! به گمانم باید سرپناه تازه ای بیابم دیشب سقف کاذب آسمان فرو ریخت ...!! و تو ... خودخواهانه ! مرا مقصر میدانی ... فقط بخاطر یک سوء تفاهم کوچک !! ببخشید ... یادم نبود این نامه را تو نمی خوانی! پس چرا ... تو را خطاب کردم؟!! کم حواس شده ام ... می بینی ؟!! اینهم بخاطر توست ! حالا که نوک پیکان خطابه سوی تست می توانی نامه ام را بخوانی گوش کن ... من تحمل نامهربانی های بی توجیه و غیر متعارف تو را ندارم ... بگذار صراحتا" حقیقتی را بازگو کنم تو در آنسوی این پنجره دچار توهم شده ای و من هنوز در پشت همان درخت ، تکیه داده ام تو با من به ناگاه سر ناسازگاری گذاشته ای و من ... صبورانه چینی شکسته قلبم را بست میزنم تو با حرف هایت دل ثانیه ها را شکستی دل من که جای خود دارد گوش کن ...!! من آرام آرام .................................. سوی تو می آیم و تو آهسته آهسته ... چرا از من دور می شوی ؟!! میخواهم به یک حقیقت ساده اعتراف کنم تمام این نامه را نوشتم که تو بخوانی من کوه نیستم من کودکی هستم که بی هیچ جرمی بزرگ شده ام من هنوز به نوازش دستان مهربان تو محتاجم قنداق احساسات من تنها با لالایی یاد تو آرام می گیرد امشب ... تنها با یاد تو میخوابم نگو که به خوابم نمی آیی نگو ... نگو به سفر رفته ای ... من میدانم پشت همان پنجره پنهان شده ای دیدی ... می بینمت ...!! نامه ام طولانی شد ... خلاصه مطلب ... من هنوز منتظرم ... منتظرم تا بیایی ...
میدانم که نامه ام را نمی خوانی ... تنها برای دل بیقرار خود نوشتم ...!! حالا من قرنهاست ... من با سر دویدن را تجربه دارم آذرباد ۳۰ مهر ۸۸ سلام ... گاهی وقتا ابر و باد و مه و خورشید و فلک دست در دست هم داده تا آنچه که نخواهی همان شود ... حالا هرچه زور داری بزن . عینا" قضیهء آب در هاون کوفتن است ... سالها پیش خاطراتم را در بغچه ای پیچیدم تا موسای احساسم را به رود فراموشی سپرده اما فارغ از آنکه این کودک به دامان مادر عاطفه اش باز خواهد گشت ... آری اعتراف میکنم بعد از رفتنش گرچه قسم یاد کرده بودم از فکرش بیرون خواهم آمد اما ...نشد ... بگذریم ... بعد از آن خواب حالا اتفاقی دیگر ...در لابه لای کتابهایم در جستجوی مطلبی بودم که ناگاه برگی از آن جدا شد ، دست نوشته ای که دل مادر موسای احساسم را دوباره داغدار کرد در غم از دست دادن طفل معصومش . ---متن نامه --- (یادی از ادبیات هشت سال گذشته) سلام - سلامی به مهربانی بهار ، بهاری که سراسر بوی تست - سلام - سلامی که اینبار پشت پلک آیینه اش سرشار از شکست سکوت گذشته هاست ... اینک اما ... می خواهم من باشم -- آذرباد -- میخواهم من باشم -- با همه افکارم -- احساسم -- احساسی که تنها به تو دارم - میخواهم هر آنچه در ذهن دارم روی کاغذی ، آرامش لحظه هایم را بنگارم ... تا به یادگار دوران با تو بودن بماند ... گویا هنوز در خوابم ... خوابی گنگ ... که بر بال کبوتری سپید نوشته بود و من می خواندم و با هر واژه اش اشک شوق می ریختم ... تو کجا بودی تا ببینی ...؟!! من خط به خط پرهایش را خواندم و بوسیدم . من کبوتر تو را بار ها بوسیدم و بوییدم - چون بوی تو را میداد چون از پیش تو می آمد و چه زیبا ... کاش سکوتی را که شکستی سالها پیش از این ، در کنار چینی شکسته تنهایی من نقش می بستی . کاش سالها پیش به من می گفتی ... آنگاه می دیدی چگونه مثل سایه ... نه مثل خاک زیر پایت یا چون غباری روی گرد راهت می نشستم ... راستی قرارمان یادت هست ؟ من هنوز گرمای دستان تو را در دستم پنهان کرده ام - یادت هست قول داده بودیم تا دم مرگ باهم باشیم ... ؟!! من هنوز بر سر قرار مان هستم ... اما ... الان .. تو مال که هستی؟ ماه که هستی ... ؟!! تو در کدامین قرارگاه جا ماندی؟ یادت هست گفتی : نمیدانی مرا چه بنامی ؟! گفتم : بی نام و نشانم هرچه تو بخوانی ؟!! یادت هست گفتم : من تو را به چه نامم ؟!! تویی که همه چیزم شده ای ؟ یادت هست گفتم : آغاز دوست داشتن است و این عشق بر تو مبارک باد ... چه مبارک بادی یادت هست گفتم : این عشق است که نه منطق دارد و نه عرف می شناسد و با شرم گناه بیگانه - یادت هست گفتم این عشق موهبتی است عاشقانه یادت هست برایم نوشتی: « در خلوت خود برایت مینویسم و با خاطره ات پرواز میکنم به اوج آسمانها ...» یادت هست گفتم : که چه زیبا حقیقت این عشق را یافتی ! نمیدانم چرا از گفتن بعضی از حقایق شرمنده ایم اما من همیشه از گفتن واژه « دوستت دارم» لذت برده ام ، من از دیدن یک باغ پر از گل به همان اندازه به شوق می آیم که تو را می بینم دوای درد من تویی - وقتی به قصد شعر ، قلم میرانم ، لحظه های ناب با تو بودن را بخاطر دارم ... وقتی نیستی قطره قطره اشک است که از چشمانم جاریست ... من با غرور میگویم دوستت دارم و خدا را به پاس این نعمتش شکر گذارم راستی تازه گیها چشمانت را در آیینه دیده ای ؟!! همه شعر است - مژگان چشمانت قلب و ابروانت قافیه پرداز شعر من است تو سراسر عشقی ... آری آری ... تبارک ا... احسن الخالقین از روی تو می بارد تو آن معشوقه پاکی که عشق ... پشت درب دق الباب میکند ... گوش کن ... می شنوی کافیست درب بگشایی ... تو آن مریم پاکی - تو یک قدیسه - یک فرشته - تو برای من یک الهه نازی تو یک پارچه لطافت ... تو آن معشوقه پاکی که همه می گویند لیلا (حالا اشک در چشم و بغض در گلویم مرا میفشارند) وقتی مینویسم تو آنقدر برایم نابی مثل مِهر مثل مُهر دوست دارم در همین لحظه سر بر سجاده پیشانی ات بگذارم پیشانی ات را ببوسم دوست دارم دستانت را ببویم - ببوسم دوست دارم سرم را روی شانه ات بگذارم - بگریم نه... دوست دارم شانه هایت را ببوسم یادم باشد اینبار که تو را دیدم به پاس دوست داشتن تو را در آغوش بگیرم آغوشت را ببوسم کاش در آغوشت بمیرم خنده هایت را دوست دارم من تبسمهای تو را دوست دارم من هنوز تو را دوست دارم ... حیف !! ... نامه هایم را که نمی خوانی ...!! این نامه هم کنار آنهمه نامه که نخواندی بعد از تو ... انگار هشت قرن است که من زنده ام چند قرن دیگر ... من بی تو زنده خواهم بود ؟!! این نامه هم کنار آنهمه نامه که نخواندی ... فقط نوشتم تا به یادگار دوران بی تو بودن ... بماند ...!! اردیبهشت ۸۰ ( یادی از خاطرات خاک خورده صندوقچه زمان ) « خوابی که مرا باز به یاد تو انداخت » سلام سلام به صبح ، صبح علی الطلوع سلام به آب ، به آفتاب سلام به یاس آویخته به دیوار همسایه سلام به نان سنگگ و صبحانه سلام به عین سلام به شین سلام به قاف سلام چه دل انگیز صبحیست و چه سرسبزم من ... و چه خرسند من به اندازه یک پَر من به اندازه پرواز پُر از آوازم دیشب اما ... باز من خواب تو را دیدم من در تاب من بی تاب بالش من پر از آواز پر چلچله ها بود دیشب اما ... من چه حالی داشتم لحظه ها ، لحظه های ناب هم آغوشی لحظه هایی با شکوه مثل مکث دو لب بر روی هم امتداد ناب نگاه در راستای چشم تو آبستن عشق در میان گرمای دستان من و تو پیدا بود ناگاه ... در آن لحظه ناب هم آغوشی ها اشک شوقم به خود لرزید و تو اما ... با سر انگشتان مهربان خود سیل اشکهایم را با دو صد بوسه افزودی و گفتی : بگذار تا ببارند ... چشمهایم چه ذلالند کنون ... چه خوش ساعت شبی بود دیشب... من و خیال خواب تو اما ... چه حالی داشتیم ... من مست مست بودم خیال تو دیوانه افسوس پیش ما نبودی .... من و خیال تو اما ... چه حالی داشتیم .... آری ... آری ... دیشب دوباره خواب تو را دیدم .... خیلی ساده ... اما تقدیم به یگانه پروانه ای که مرا به کلبه دل خود راه داد و با مخمل بال خود واژه های افسرده ام را نوازش کرد. ببخشید دوباره شاعر شدم ... من هروقت دلم می گیرد شاعر میشوم من هروقت با تو درد دل میکنم شاعر می شوم ببخشید ... چه گفتم ؟!! " زبانم را گاز می گیرم " من هر وقت با تو درد دل میکنم ، دلم تازه میشود من چقدر زود شاعر میشوم ... می بینی ؟ ( در این هنگام - بغض گلویم را میفشارد ) چرا گوشه چشمم خیس شده است ؟ لابد باران می آید؟!! چه حاشای بزرگی !! ببخشید دلم گرفته بود باید تلفن بزنم ... راستی چه کسی شماره دل گرفتگی را میداند؟ بوی یاس بوی بهشت در هوا پیچیده است بوی آغوش خدا می آید ... دستان من اما ... روی نخلستان دعا مانده به جا اینک ... وقت ... عید آب و آیینه عید پرواز پروانه عید غسل جان از غبار تن عید باران گفتم باران .. ؟!! عید باران بر شما یاران یا باران خوردگان رحمت دوست مبارک باد طاعات و عبادات همه شما قبول حضرت دوست عیدتان مبارک خبرنامه بیوگرافی آذرباد سلام : وقتی کلاس سوم راهنمایی بودم بخاطر نازنین معلمی که استاد سید... طباطبایی نام داشت از لطف انفاس گرمش به ادبیات آغشته شدم (نمیدانم کجاست هرجا که اگر هست خدا به سلامت دارش و اگر در سرای باقیست در کنار جدش بر سر سفره بی انتهایش میهمان کن ... انشالله) آنقدر شیفته ادبیات شدم که وقتی دست به قلم میبردم واژه ها رقص کنان سرازیر میشدند یادم هست اولین شعرم را هرچند بی وزن و قافیه بود در همان ایام سرودم که نام تمام دوستان و معلمان با تمام ویژه گی هایشان شامل بود ، مدتها با سبک کلاسیک کار میکردم ، در دوران دبیرستان رباعیاتم شهره و ورد زبان بچه ها بود . خیلی از بچه ها شعرهای مرا با یک شاخه گل به معشوقه یشان هدیه میکردند ... خیلی دوست داشتم رشته ادبیات را در دبیرستان و دانشگاه ادامه میدادم اما ناخواسته و به خواست پدرم ( چون فرزند ارشد بودم و پدرم علاقه داشت پسرش دکتر یا مهندس شود علی رغم تحصیلات سیکلی که داشت و در این راه برای ما بیشترین زحمات را متقبل شده بود ) رشته ریاضیات را ادامه دادم اما واژه ها کماکان در حاشیه دفتر و کتابهایم به یادگار می ماند . یکی از دوبیتی هایی که در دوران دبیرستان سروده بودم : چه خوش گفت یار من از خم و از خال عشق لاله شوم تا زنم بوسه به دامان عشق عشقم اگر میکشد خون منش گو حلال دست بدارا طبیب از پی درمان عشق آری زمان به آنجا کشید که بر سر دوراهی پزشکی و مهندسی یکی را انتخاب کنم ... چون از ابتدای شناخت خود از لحاظ روحی طبعی بسیار حساس و ظریف داشته که حتی با مرگ کبوتر بچه ها مدتها تب کرده و از پژمردن گلبرگ ها پژمرده میشدم ( و هرچه زیست میخواندم کمتر میزیستم و کمتر درک میکردم ) از طرفی چون ریاضیات ، بخصوص هندسه ، مثلثات و جبر را عاشقانه دوست داشتم و در دوران دبیرستان تمام کتابهای دانشگاهی مربوط به ریاضیات را خوانده بودم ( و بخاطر همین معلمان با من مشکل داشتند و همیشه مرا از کلاس بیرون مینداختند چون راه حلهای من یک سوم راه حل آنها بود) یادم نمی آید نمرات ریاضیاتم کمتر از ۱۸ شده باشند از این رو در رشته ریاضی کنکور و پس از قبولی در رشته مهندسی ادامه تحصیل دادم ... در دانشگاه اولین بار شعر سهراب را به سبک و سیاق خودش اما وارونه در شب شعری ارزانی حظار کردم... " گل کنیم آب را ... در فرا دست ... آن کبوتر بچه را کشتند ... گل کنیم آب را ... " که فردای آنروز حراست دانشگاه گوشم را مالید ، از آن پس - سیاست را از شعر هایم شستم تا واژه هایم تنها رنگ عشق به خود بگیرند ... در حواشی تمام کتابها و جزوه هایم هرجای سفیدی اگر بود از واژه های سرکنده و بی سروپا پر میشد. حالا من سالهاست که فارغ التحصیل شده ام به آن امید که کمی از زحمات پدرم بخاطر آنکه آرزویش برآورده شده و شخص لایقی را به جامعه تحویل داده براورده ساخته باشم ( هرچند که هیچم ) در برابر زحمات آن پدر بی مثال و بی مانند ، پدری که در بدترین شرایط راحتی ما را از خدا و از بازوان خستگی ناپذیرش طلب کرده و میکند ... درست ۱۳ سال پیش در همین ایام با مدرک لیسانس فارغ التحصیل شدم از آن سال بارها برای فوق لیسانس رشته مورد علاقه ام زحمت کشیدم و با کنکورهای متمادی دست و پنجه نرم کرده ام ... اما هیچگاه مایوس نشدم ... یادم هست که با آخرین نفر قبولی حتی ۴ نفر هم فاصله داشته ام ... اما امروز یعنی ۱۲/۶/۸۸ بالاخره در رشته مورد علاقه ام هرچند در دانشگاه آزاد !! اما قبول شدم ... بله ... قبول شدم . امسال خیلی ها برایم دعا کردند من میدانم لیاقت مهربانی های شما را ندارم اما به حرمت این ماه مبارک خداوندا به حرمت همه پاکیها و به حرمت التماس دعاها در شب قدر امسال : از تو میخواهیم تقدیر همه ما را خیر بنویس ، تقدیری مبارک ، تا هرچه را که دیر می خواهیم زود نخواهی و هرچه را که زود می خواهیم دیر نخواهی آمین برای همه شما آرزوی موفقیت دارم « شکرانه های آذرباد » از همه شما که مرا در این ماه مبارک از دل و از سینه گذراندید سپاسگذارم : از ترنم عزیزم که مرا در کلبه خود راه داد و برایم دعا کرد و مرا تا آنجا که توانست به آسمانها نسبت داد ترنم جان کلبه تو کاخ امید من است ... باز هم برایم دعا کن وقتی برایم دعا میکنی میدانم مرا از یاد نخواهی برد انگشتر عقیق من یادگار تو در قنوت دعاهای من است ، ببین که به یادت هستم ... از یکی از بنده هاش که هماره برایم دعا میکند و من هم در قنوتم به نیابت از او برای تمام بندهاش دعا میکنم از حضرت خواهر خوبم آرزو پارسا که دعایم کرد و همواره مرا با تشویقهای بی امانش امان خستگی را از من برید - هیچوقت از حضور در وبلاگش دست خالی بر نگشته ام . من غلام آن امیری هستم که فرمود: " من غلام آن کسم که به من آموزد" از بهار که بهارانه را در واژه هایم راه داد تا هماره عطر بهاری را چاشنی واژه هایم کنم بهار مانند باران خستگی را از تن خسته ام بیرون کرد تنها آرزویم قبولی اوست در بهترین دانشگاه و بهترین رشته ای که دوست دارد بهار خواهرزاده من است اگرچه من از نعمت نوازش های خواهر تنی بی نصیب بوده و هستم ... خدایا عاشق تنها هنوز تنهاست ؟!! ... خدایا تو میدانی که چه سخت میگذرد بر عاشق تنها به حرمت عاشقان درگاهت ... خدایا عاشق تنها را دریاب ... من همیشه برایت دعا میکنم عاشق تنها گفته بودم که یکی از دانه های تسبیحم را به نام تو زده ام ... حسین جان ... خیلی گلی ... حسین آقا هروقت به وبلاگم سر میزند چند شاخه گل به یادگار میگذارد حسین جان از گلهایی که به وبلاگ من تقدیم میکنی میفهمم خیلی مهربانی ، و ثابت کردی زندگی زیباست ، راستی حسین جان حساب گلهایت دارد از دستم میرود فاطمه ها ... چه زیبا برایم دعا میکنند و چه زیبا آرزوی موفقیت برایم دارند و چه خوب مرا در نوشتن تشویق میکنند از همه شما سپاسگذارم مژگان جان از شما هم ممنون که سر قرار آمدی و در میهمانی قرارگاه ما به دعا نشستی آنجا که شما باشی قطعا پای دلی در میان است . سرکار خانوم ژیلا راسخ ... استاد و راهنمای من ... کسی که در مقابل کرشمه واژه های او سر تسلیم فرود می آورم و برای سرودن واژه هایم ذکام میشوند همیشه از الطافشان بهره مند شده ام استاد کریم فرزاد فر مولف کتاب چشمه عشق ، به بزرگی شما شک ندارم ... اشعار ناب شما زاده چشمه بیکران عشق الهیست ... از شما هم سپاسگذارم. رویای عشق - رویایی که شهره خانوم بانی آن بوده که عشق را با تمام پاکی و صداقت با شاخ گل سرخی به تصویر کشیده اند ... عشق پاک و معصوم در نوشته هایش موج میزند همیشه برایش دعا میکنم تا بر پاکی و صداقت ثابت قدم بماند اما خانوم نیلوفر بختیاری ... ترانه هایش را زیاد خوانده ام از استعداد خوبی برخوردار است هرچند دوستی و تبادل اطلاعات ما زیاد نبوده اما میدانم سری از سرها جدا دارد برایت دعا میکنم تا نبض سکوتت به تپش نیفتد ... میدانم دنیای روشنی در پیش دارید ... پس به امید آنروز الف . سعدی زیبا ترین دعا را در حقم نمود خدایا من از دل نوشته های دوست خوبم سعدی یاد گرفتم که چگونه پله پله تا ملاقات تو بیایم پس زیباترین اجابت ها را نصیب دعاهایش کن . آهای مردم دنیا نمیدانم خبر دارید که نام وبلاگ دختری از نسل کوروش تغییر کرده است - م ی ن الف ،خیلی وقت است چیزی نمی نویسد من نگرانش هستم روزگاری او دختری از نسل کوروش بود اما خیلی وقت است که رفته است من دعا میکنم به برکت ماه مبارک دوباره برگردد و از دل نوشته هایش همه ما را با خبر کند من برای مینای خوش الحان وبلاگ نویسان دعا میکنم تا زودتر بیاید شما هم دعا کنید اما تنهاترین همنفس او که از یاران می نویسد , از اسرار شقایق می نویسد , نه از باران نه از شبنم نه از گل , او که از درد یک عاشق می نویسد : علی جان برایت آرزوی موفقیت میکنم راستی از خواندن داستان فرشته الهی لذت بردم . همه شما را دوست دارم وعده مان یادتان نرود من برای شما دعا میکنم شما برای من قرار ما به وقت ساعت اذان هرکه دستش زودتر به خدا رسید از جانب بقیه گونه های خدا را ببوسد ...
قرنهاست که
چشم در چشم افق دوخته ام
منتظرم ...
منتظرم تا از آن دور دست ها
از همان جا که نشستی
از همان جا که به طعنه به من میخندی
از همان جا که من شب قبل برای تو یک دسته گل جا گذاشته بودم
همان جا را میگویم
چرا چپ چپ نگاه می کنی !!!؟
منتظرم که باز دستانت را به نشانه بیــــــــــــــــــــــــــا تکان دهی
ببین !!
من ...
من یک عالمه حرف برای گفتن دارم
اما ...
باز هم مجالی برای گفتن آنها نیست
تو بگو ....
من گوش میکنم
من گوشهای خوبی برای شنیدن دارم
بزار یک فنجان چای داغ برایت بیاورم ... آن وقت ...
راستی تو چرا میخندی؟
ای وای ...
یادم رفته بود ...
تو یک فنجان قهوه طلب کرده بودی ...
نوشته های من تنها بروز احساسات ساده تراووش شده از انتهای دلیست که گاه گاه با نوازش ساده اما مخمل نرم بال فرشته ای به لرزه می افتد و جای همه تنهایی ها را برایم پر میکند آواهایی که در انتظارش هستم همان دو واژه ساده و حجیمیست که به زیبایی نبشت ... صندوقچه احساسات قلبم خیلی وقت است که در زیرزمین زمان خاک میخورد و هیچکس غباری از آن نمی روبد بجز گاه گاه صدای سخن دوست که از دور دست - مهربان - میخواندم ...
| Design By : Night Skin |

