یک فنجان چای داغ
اینجا ، پایگاه احساسات من است ، مواظب باشید
وقتی چیزی نمی نویسم .... یعنی حالم خوب نیست ...!! حالا چند وقت است که چیزی نمی نویسم یعنی .... خیلی وقت است که حالم خوب نیست؟!! حالا ... اما هیچ کس به عیادت من نمی آید ... نه بهار می آید و نه ... باران هم که می آید به شیشه نمی کوبد که من آمده ام !! دست و دلم به نوشتن نمی رود تمام واژه هایم به عزا نشسته اند هیچ و اژه ای به تمکین دل غمگین من نمی آید چه غریب مانده ام ای دل ... باید برای آمدنت مرثیه ای تازه بگویم ؟!! کاش تو بیایی .. کاش تو بیایی ... وقتی تو بیایی ... من دوباره شاعر خواهم شد وقتی تو بیایی .... میدانم واژه ها جشن خواهند گرفت وقتی تو بیایی ... من قافیه پرداز چشمان تو خواهم شد نه ... نه ... وقتی تو بیایی من در چشمان تو محو خواهم شد وقتی تو بیایی ... من باز در آیینه به خود سلامی دوباره خواهم کرد وقتی تو بیایی ... دفتر شعر من پر از غزل خواهد شد راستی کی میایی .... سلام خدا ... آی خدا ... من دلم تنگه ... هوای دلم ... خونه ... دلم تنگه خدا .... دلم تنگه .... دلم خونه ... دلم خونه .... دلم آروم نمیگیره ... من از هر رنگی بی رنگم ... رنگ من رنگ تو بود رنگ بی رنگی ... نه رنگ ننگین ریا من همان بی رنگ بی رنگم من هنوز هم بی رنگم ای خدا دل تنگم ... دلتنگم خدا دلتنگم. این جملات از کودک درون من است شما ببخشید اگر مبتدیست سنگدلا چرا دگر جور و جفا نمی کنی جور و جفا بکن اگر مهر و وفا نمی کنی دور ز جان خستگان رنج و بلا نمی کنی زخم چرا نمی زنی قهر چرا نمی کنی درد دگر بده اگر خسته دوا نمی کنی عهد ز یاد می بری وعده وفا نمی کنی جان به لب رسیده را از چه فدا نمی کنی خیز چرا نشسته ای فتنه به پا نمی کنی هر چه کنی بکن بتا زانکه خطا نمی کنی کام دل شکسته ام از چه روا نمی کنی مرحوم سهیلی خوانساری السلام علیک یا ابا عبدالله ارباب ، صدای قدمت می آید ... هنگامه اوج ماتمت می آید ... ما ، در تب داغ و غم تو میسوزیم یک روز دگر محرمت می آید ... با سلام ... در آستانه ماه محرم هستیم و باز بهانه ای شده تا دستامونو رو به دریچه آسمان دراز کنیم و باز از صاحب بارون ، بارون طلب کنیم اصلا اینبار بیاییم از ناخدای کشتی نجات بخواهیم تا ما رو به سرچشمه بارون ببره ...یکی میگفت کشتیش جا نداره ... !! پر شده ...!! بلیطش فقط واسه آدم حسابیا رزرو شده ...!! ولی من میگم ، ناخدا خیلی مهربونه ، اگه اون بخواد قاچاقی هم که شده سوارمون میکنه ... میدونید باید دنبال پارطی باشیم ، من طرفشو میشناسم ... باور کنید ... بخدا راس میگم ... کسی دنبال من میاد ؟ هر کی میخواد بیاد دستاشو سوی آسمون دراز کنه ... شما دعا کنید ... آمینـــــــــش با من ... هرکی زودتر به خواستش رسید واسه من هم دعا کنه ... بچه ها برام دعا کنید ... تنها یه آرزوی بزرگ دارم .... الهم الرزقنی زیارت الحسین فی الدنیا و شفاعت الحسین فی الاخره دلم گرفته ای دوست، هوای گریه با من گر از قفس گریزم، کجا روم، کجا، من؟ که دیده برگشودم، به کنج تنگنا، من چو تخته پاره بر موج، رها، رها، رها من به من هر آن که نزدیک، ازو جدا، جدا من که تر کنم گلویی، به یاد آشنا، من ز بودنم چه افزود؟ نبودنم چه کاهد دلم گرفته، ای دوست! هوای گریه با من سیمین بهبهانی سنتور ایران بی پدر شد ... رفتی و رفتن تو آتش به جان من زد ... هنوز داغ مشکاتیان را از یاد نبرده بودیم که خبر آوردند تو نیز رفتی ... نمی دانم پس از تو ... نه ... میدانم ... دگر مادر گیتی چون تو فرزند نزاد اینجانب درگذشت بزرگ مرد اسطوره ای موسیقی ایران و نوازنده برجسته سنتور " استاد فرامرز پایور " را به همه هنرمندان و هنردوستان تسلیت عرض میکنم . روحش شاد ، یاد و نامش جاوید و مانا آذرباد ۱- بزرگ مرد موسیقی ایران رفت محمدرضا شجریان ۲- پایور سنتور را زنده نگه داشت سوسن اصلانی ۳- مکتب پایوری زنده خواهد بود شهرام ناظری ۴- شایسته ترین هنرمند موسیقی رخت بر بست داود گنجه ای ۵- سنتور نوازی معاصر ایران وامدار استاد پایور است هوشنگ کامکار یک صبح زود هنگام یک طلوع ... سرآغاز یک مطلع مطلعی برای یک شعر تازه چه زود سر صحبت باز شد می بینی ...!! دارد ساعت از وقت زمان می گذرد و من هنوز در خوابم در خواب عمیق باید برخیزم باید ناشتای ام را با «سلامی» به یاس آویخته به دیوار همسایه تقسیم کنم تا دوباره ...دفتر نا تمام زندگانی ام را بگشایم می روم کنار پنجره رو به حیاط خاطره ها می نشینم اینجا چقدر جای تو خالیست !! من از این روزنه تو را فریاد می زنم که بیا .... اینجا بیا کنار همین پنجره قدیمی بیا کنار من ... ببین واژه های طلایی خورشید را که چگونه آواز آبی آسمان را نشانه رفته است خوب گوش کن !! جواب سلامم را می شنوی ؟! وقتی با من باشی پاسخ سلام خدا را هم در عطر خیال همیشگی حس خواهی کرد احساس نمی کنی ؟! خوب نگاه کن ... آن دورها ... من تو را به یاد گذشته ات خواهم برد بیشتر نگاه کن ... یادت هست که می گفتی : « من یک پرنده با بالهای آبی روشن هستم که پرواز را در ساحل آسمان تو آموخته است !! » یادت هست ؟!! من و تو .... در بلندای قله الوند پیمان بسته بودیم . و تو ... چه زود فراموش کردی ایکاش می توانستی به عقب برگردی تا دلتنگی های مرا به روزگاران پسین تر واگذاری آن گاه ... با چشمانی زلال تر از همیشه گلدان تنهایی هایم را با چند شاخه احساس و عشق میهمان کنی آیا هنوز هم از جنس نارون های آشنای کنار جاده ای ؟! یادت هست ؟!!! گرمای دستانت چگونه در شعرهای من جوانه می زد ؟!! آغاز همه چیز در دستان تو روییده بود چقدر از اقاقیها برایت می نوشتم من گلستان آرزوهایم را از عطر اقاقیها پر کرده بودم وقتی رفتی ... دیگر هیچ بهاری ، بی بهانه به پاشویی واژه هایم نیامد وقتی رفتی ... انگار تمام قرار مرا با خود بردی ! با آرزوهایم چه کردی ؟! وقتی می رفتی .... آنروز ... « مهرآباد » راوی قصه غصه من بود تو ... تو از عطر اقاقیها هم نگذشتی !! رفتن تو اما ... مقطع این غزل ناب نبود رفتن تو ... آغاز مطلع یک طلوع تازه بود همان بهتر که رفتی پروردگار هستی ما می داند من ، تو را در کوچه پس کوچه های روزها ... ساعت ها ... و حتی ثانیه ها روایت کرده ام « به همین لحظه های زلال اشک آلود قسم » من راوی قصه های پرواز تو بوده ام هنوز هم یاد نفس های تو بوی خیس بابونه ها را تداعی می کند کاش می دانستی تو تنها ، اولین و آخرین کلام کتاب زندگانی نیستی تو می توانستی قطر قطور آن باشی اما نمیدانم تو صحافی جدایی این کتاب را از که آموخته بودی؟!! می خواهم مداد رنگی های کودکی ام را از جعبه خیال و خاطره بردارم و عکس لحظه های پاک و معصوم با تو بودن را بر دفتر نقاشی سپید لحظه ها تصویر کنم راستی تو ... چه شکلی بودی ؟!! یادم نمی آید ... !! قرن ها از آخرین دیدارمان گذشته است ! پس بجای تو ... بهار را تصویر می کنم بر بوم سفید خاطره ... آذرباد ۲۸/۸/۸۸ اما ... چه زود ... فراموش کردی !! من و تو در بلندترین قله ها پیمان بسته بودیم ...!! غزل تازه ای در راه است ... ( بزودی ....زود می آیم ... ) شاید همین تپشهای قلب کوچک و ساده باشد زیر سنگینیِ ظالمانه غرور... اصلا شاید دلتنگی یک صدا... یک آواز... یک ترانه غمگین از حنجره تنهایی باشد... و یا شاید زمانی که زندگی جایی ماسیده است...و حرفهایی که در گلو خشک شده اند... و خاطراتی که زیر غبار زمان متوقف شده اند... حجم دلتنگی گاهی به وسعت تمام لحظه های زیبا و پرشور گسترده میشود... لحظه هایی هر چند به یادماندنی ولی لبریز از ابهام... دلتنگی شاید ... همین رایحه خوشی است که گهگاه به مشام می رسد و مرا مستٍ تو میکند... و یا شاید این فاصله نحس میان نفَسهایمان باشد همان نفَسی که لاجرم میآید و میرود... و یا در جایی میان هذیانهای بی معنی و تب دار و التهاب همیشگیمان ... یا کنار این برگهای رنگارنگی که هر روز زیر قدمهای سرد عابران ناله میکنند... شاید دلتنگی همین صورتی باشد که گاهی پشت شیشه خنکِ پنجره اتاق میچسبانی... و یا شاید بالشی که از شبنم چشمانمان نیمه شبها تر میشود... براستی این دلتنگی چیست که در طی این زمان طولانی هنوز لحظه ای رهایمان نمیکند؟ درست نمیدانم... ولی هر آنچه چه هست...درد است... درد بی پناهی...درد فراق...درد کندن و جدا شدن... یک درد بی مرهم... و ما در این راه همدردیم...
برگرفته از وبلاگ کلبه ترنم (با اجازه قبلی از صاحب وبلاگ ) سالها تاریخ شمسی گشت و گشت شادمان شد تا شنید این سرگذشت روز میلاد امام هشتم است هشتِ هشت جمعه ی هشتادوهشت السلام اي حضرت سلطان عشق يا علي موسي الرضا اي جان عشق السلام اي بهر عاشق سرنوشت السلام اي تربتت باغ بهشت ميلاد عالم آل محمد، هشتمين حجت سرمد، نگين درخشان وطن، السلطان ابا الحسن، حضرت امام رضا (ع) مبارک باد.
هر چه غم و بلا رسد از تو به جان ما رسد
ایکه ترش نشسته ای تیغ چرا نمی کشی
زخم دگر بنه به دل مرهم اگر نمی نهی
عهد هرآنچه می کنی وعده به هرکه می دهی
در ره دوست شسته ای دست اگر ز جان دلا
ای بت سرو قامتم منتظر قیامتم
تیر غمم زدی به جان تا که به خون نشانیم
کیست سهیلی ای صنم خسته دلی ز درد و غم

کجا روم؟ که راهی، به گلشنی ندارم
نه بستهام به کس دل، نه بسته دل به من کس
ز من هر آن که او دور، چو دل به سینه نزدیک
نه چشم دل به سویی، نه باده در سبویی
که گویدم به پاسخ، که زندهام چرا من؟
ستارهها نهفتم در آسمان ابری ـ

| Design By : Night Skin |

